آخرین ضجه های یک پسر تنها
جز سوختن حاصلی نیست پس چرا چنین میکنی؟؟؟؟؟؟؟////
گفت: من زندگی را برای همان یک لحظه می خواهم که بسوزم!!!!!!!!!!!!!
دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج!!
دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن اي كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت مي کارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو اميد مبهمي دارم، نگاهت را مگير از من...که با آن عالمي دارم!
قدر دست هايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را و تازه فهميدم چه شكوهي دارد... ايستادن بر روي دو پا آن لحظه كه...به زمين خوردم!!!
به او بگوييد دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد، و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
کسي هست درين شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهي غريبانه به راهت مبادا که نيايي...
آنقدر رفته اي که تمام درهاي باز مانده به ياد تو روي پاشنه هاي انتظار پوسيده اند...
خنديدم ، خنديد ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گريه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
به او بگوييد دوستش دارم، به او که صداي پايش را ميشنوم، به او که لحن کلامش را ميشناسم ، به او که عمق نگاهش را ميفهمم، به او که .....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
به او بگوييد دوستش دارم، به او که گل هميشه بهارمن است، به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
کاش زندگي شعر بود تا برايش يک دنيا شعر مي سرودم تا با آهنگش در خلوت بي کسي هايش هيچوقت تنها نماند کاش زندگي قصه بود تا برايش يک دريا قصه مي گفتم تا همسفر با ماهيهاي آزاد هميشه اقيانوس خوشبختي را پيدا کند
يادگارهاي سبز سالهاي بهار افشان تيک تيک لحظه هاي دور از تو و عبور غريبانه ترين چکاوک هاي عاشق... مسافر! انتقام غريبي است رفتنت!!
براي ديدن من دلت را ديده کن ديدي که تنهايم؟!
از عشق پرسيدم نام ديگر تو چيست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزي که بر باد مي رود"!!!
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....
محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم
وفا آن است که نامت را نهاني زير لب دارم
نور دليل تاريکي بود و سکوت دليل خلوت، تنها عشق بي دليل بود که تو دليل آن شدي
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
عشق کنار هم ايستادن زير باران نيست...!!! عشق اين است که يکي براي ديگري چتر شود و ديگري هرگز نفهمد چرا خيس نشد
سر گشته ام از اين همه راهي که ندارم گاهي که تو را دارم و گاهي که ندارم من مانده ام و لايق تيغي که نبودم من مانده ام و فرصت آهي که ندارم
کنار آشيان تو آشيانه مي کنم فضايه آشيانه را پر از ترانه مي کنم کسي سوال مي کند بخاطر چه زنده اي؟ و من براي زندگي تو را بهانه مي کنم
ويليام شكسپير ميگه : زماني كه فكر مي كني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداري يكي يه گوشه دنيا هست كه واسه ديدنت لحظه شماري مي كنه...
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
من پذيرفتم که عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را تلخي بر خوردهاي سرد را...
اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
باز هم تب غربت مرا فرا گرفت
وقتی حضور خوب تو را کم می آورم
این دل گرفته است
لحظات من تهی است
یک بار هم شده است
نام مرا صدا بزن
ای عشق ماندنی!

ولی گاهی به یاد آور
رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش.

ببین بی تو چه دردی دارم میکشم چرا باورم نمیکنی
عشق یعنی بوسه ای بر روی گل زدن بوسه را با گل کمی آشفته تر
یک روز دیگر بی تو گذشت
و همچنان لحظه های زندگی ام بی تو سرد است!و همچنان دلم هوای تو را کرده است....
روزهای سرد زندگی ام بی تو میگذرد
اما هنوز هم به یادت هستم
و با عشقت زندگی میکنم....
اگر هنوز هم زنده ام ، به عشق بودنت نفس میکشم
اگر هنوز هم وفادار مانده ام
میخواهم پاسخ بی وفاییهای تو را بدهم
یک روز دیگر بدون تو گذشت
و دوباره یک قطره اشک دیگر از چشمانم سرازیر شد
و همچنان لحظه های بی تو بودن میگذرد
اما من هنوز در کنار تو هستم
تو نیستی و من هنوز عاشقت مانده ام
تو مرا دوست نداری اما من هنوز دوستت دارم
تو مرا فراموش کرده ای اما من هنوز با خاطراتت زندگی میکنم
و از لحظه طلوع با یاد و نام تو تا غروب سر میکنم
یک روز دیگر بدون تو گذشت و هنوز هم دلم با تو است
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اين همه غافل شدن از چون منی شيدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من ؛ نمی پاشد ز هم دنيا چرا؟
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
راه عشق است اين يكی بي مونس و تنها چرا؟
دلم گرفته حدیث غربت یه فصل سرده
تو شهر قصه پری دیگه نیست
دیگه کسی نیست با من بخونه
کدوم ترانه با صد بهونه میتونه باشه تو فصل غربت
تا من دوباره بهاری باشم
آروم آروم نشستی توی قلبم چه ساده باورم شد
که گفتی تا همیشه بی تو زندگی نمیشه ............
بغض شکستمو ندیدی صدای خستمو نشنیدی آخه من بی تو میمیرم برگرد پیشم عزییزم
زانو زدم پیش چشمات التماسمو ندیدی رسیدم به آخر خط دلها ی خستم ندیدی
چرا رفتی چرا رافتی ...............

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
~~~
رفتم ازکوی تو لیکن عقب سر نگران
خدایا!
به اندازه ی هفت آسمان دلم گرفته
به آسمانت می نگرم
خدایا چرا در این آسمان پر ستاره من یک ستاره ندارم که هنگام دردمندی برایم از شادی خبر بیاورد؟
جرا در میان این همه آدم
این همه آدم یک نفر را برای روزهای بی کسیم ندارم؟
چرا همه از کلبه تنهایی من در فرارند؟
چرا کوه غم در دل من خانه کرده است؟
چرا همه مرا فراموش کرده اند؟
مگر من چه بدی ای در حق آنان نمودم که این گونه باید زجر کشم؟
تا کجا این فصل خاکستری من ادامه خواهد یافت؟
چرا دنیا را به کامم تلخ نمودی؟
چرا صدای شکستنم را هر لحظه باید در گوش خود احساس کنم؟
من که عمریست مرید در خانه ات هستم
پس چرا مرا از خود می رانی؟
چرا یک روز حتی یک روز نگذاشتی که زندگانی کنم؟
چرا مرا به زنده مانی واداشتی؟
شانه هایم پهن است
ولی تو به پهنی شانه ام بر روی آن غم و قصه نهادی
چرا این شانه پهن که برای همه حسن است به مشکلاتم افزودی؟
خدایا!
به قدری غم بر روی شانه ام نهادی که کمرم شکست.
کمرم شکست از نامردی های این زمانه
دلم شکست از بی معرفتی های این زمانه
غرورم شکست
ولی چه دریافت کردم؟
جز کوله بار غم مگر تو چیز دیگری بر روی شانه هایم نهادی؟
خدایا!
به بن بست زندگیم رسیده ام
به آخر خط
دیگر نمی توان در این هوای مسموم نفس کشم
خدایا!
از دست تو شکایت به که برم؟
به که بگویم که خدایم فراموشم کرده است؟
به که بگویم در حال زجر دادن من هستی؟
خدایا!
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم که بریده ام
دگر هیچ امیدی به ادامه ی حیاتم ندارم
دگر برای مرگم لحظه شماری می کنم
لحظه شماری می کنم که از این خانه ی نیستی پر کشم چون به آن تعلق ندارم
هیچ چیز در این دنیا ندارم که بر آن دل بندم
هیچ چیز و هیچ کس
من فراموش شده ای بیش نیستم
صدای نفسهایم چون پتک بر سرم می کوبد
می کوبد ولی چه سود!جانم را که نمی گیرد
دلگیر دلگیر
خسته ی خسته
بریده ی بریده
تنهای تنها
در خلوت خود دست به سویت دراز می کنم
دستانم را تا آن جا که می توانم بالا می برم که شاید صدایم را زودتر شنوی
خدایا!
از تو می خواهم نه از هیچ کس
از تو می خواهم که مرگ را به کامم کنی
بگذاری رخت سفر از این دیار بربندم
به صدایم گوش کن
شاید آن را نجابت نمایی
خدایا!
به بزرگیت قسمت می دهم که به صدایم گوش کنی و دعایم را مستجاب سازی
خیلی زود دلم میسوزه ...
مدارا کن مدارا کن....یکی بیاد با من مدارا کنه....
همش یه کابوسی میاد تو ذهنم...نباید راست باشه..نه نمیتونم تحمل کنم.
دلم گرفتست...واقعا چقدر سخت زندگی....و چقدر بده واژه مشکل..
همه دارن با این واژه دست و پنجه نرم میکنن..کسی نمیتونه بگه مشکل منو هیچ کس نداره...
دوست دارم اونقدر ثابت بمونم تا روم گردو خاک بشینه تا یکی بیاد دستی بکشه این گردو خاک هارو برداره..تا منم فکر کنم داره دست نوازش میکشه..
خوشحال میشم...
گذشته گذشته گذشته....داره دیونم میکنه...
سر تا با اشکم...گریه هم دیگه به من محل نمیزاره...
دستمو میگیری خیلی خستم....بخدا جبران میکنم..فقط حرفامو گوش کن..
خدا هم انگار بالا سر من نیست...
میخوام اشکاشو ناز کنم
من یعنی همان نیلوفر خسته کنار آب که در بی رنگی این راه ، نشستم بی کس وتنها تو چه دانی که تنهایم و این غوغای بیهوده که می پیچد رها بر یاد ای خسته چگونه می برد از من ، شکوه با تو بودن را ..... گذشت بی تو همیشه بودن با تو و فرداها که بی پروا ، مرا از یاد تو بردند .....
اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است
و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود
تو هست هم نفسم !
ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر
دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم ...
اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو
عشق برای من پاک و مقدس است ......
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد !
تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان
چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به
قلبم نیروی عشق را می دهی !
با تو مجنون تر از مجنونم ! بی تو باور کن که می میرم !
اگر تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت
شبنم روی گل ها دوستت دارم ...
ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی
خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم...

فاصله برای عاشق همیشه تلخ است چه هشت کیلومتر چه هشت متر این را از چشمان خیس سربازی فهمیدم که از بالای برجک دید بانی به معشوقه اش می نگریست

کاش می تونستم چشمانم رو تهدید کنم
تا به خاطر تو اشک حسرت نبارن
وکاش می تونستم عشق رو فراموش کنم...
عاشقی تو این دوره معنایی نداره
دیگه نمی خوام عاشق باشم
اما نمیشه
می خوام عشق رو فراموش کنم
اما نمی تونم...
آخه میگن
هر کی عاشق نباشه آدم نیست...
کی آمدی؟! زینسان
شتابان می روی
آمدی تا قلب من را بشکنی
شعله ی این آشنایی را
به زیر پای خود خامش کنی
گفته بودم هرزه شاعر نیستم
ننگ و رنگ در رهم بیهوده اند
گفته بودم دوستت دارم ولی...
کاش دوستت دارم به لبها مرده بود
کاش هرگز...
هرگز در زندگيم نبودنت را باور نكردم
ودر نبودنت، زندگيم را
- مثل شهاب در شب ابري
در اضطراب سفر
زيستن را
بر دوش چشمهايم تحمل كردم
ابرها شاهدند
كه بعد از رفتن بي وداع تو
بر چهره ي آينه شكستم.